۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

شکار حیوانات، تفریح نیست!




امروز با یکی از دوستام در مورد تعطیلات عید و فعالیت‌هایی که در این مدت انجام دادیم صحبت می‌کردم. وقتی داشت با ولع از شکار کبک و آهو و صحنه تیرخوردنشون تعریف می‌کرد، همه چیز در یک لحظه ایستاد، صحنه پاک شد و یک صفحه سفید که علامت سوال بزرگی روی آن نقش بسته بود، جایگزین تصاویر آدم‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌های کثیف شهر که خود نمادی از حضور انسان در این نزدیکی‌ها هستند، شد.

مجوز این قتل عام از کجا صادر می‌شود؟ بله همه می‌دانیم انسان گوشت هم می‌خورد و برای رفع نیاز بدنش از بدن جانداران دیگر تغذیه می‌کند. من هم هرگز با دیدن یک شیر درنده در حال دریدن یک آهوی زیبا چنین علامت سوالی در ذهنم نقش نبسته بود. بارها از کنار کشتارگاه رد شده‌ام و با این که می‌دانستم آنجا چه خبر است بازهم جایی برای سوال پرسیدن نبود چون پاسخ روشن است: "نیاز و رفع نیاز."

اما ریشه دست زدن به عملی چون کشتار حیوانات زیبا و آزاد فقط از سر تفریح و یا به دنبال یافتن آفرینی کاذب از زبان یک تحسین کننده کوته‌فکر چیست؟

شاهان شکار می‌کرده‌اند!

شاهان قتل عام هم می‌کرده‌اند. البته شکار در گذشته نوعی نیاز بوده است و پرورش حیوانات خوراکی چندان مرسوم نبوده است. برای همین شکارچی بودن و شکارچی خوب بودن، مایه تحسین بوده است. اما شاهان می‌بایست خوب شکار می‌کردند تا هم قوه قهریه‌اشان به نمایش گذاشته شود و هم مورد تحسین واقع شوند. شاهان، خان‌ها و قدرتمندان سنتی، نیاز را به تفریحی وحشیانه تبدیل کردند که منجر به خاموشی کبکی خوشخرام و آوازه‌خوان و شاد می‌شود که خاموشی‌اش هیچ گرسنه‌ای را سیر نمی‌کند و در راستای ارضای طبیعی هیچ میلی در هیچ جانداری نیست. این خاموشی ناسزایی زشت از زبان آن شکارچی به هستی است!

بشر به طور طبیعی از کشته شدن یک جاندار و ضجه زدن و دست و پا زدن آن لذت نمی‌برد بلکه متحمل رنج هم می‌شود. اگر به کشتارگاه نرفته‌اید، حتما یک بار بروید تا آن رنج را از نزدیک احساس کنید. حتی زمانی که یک سوسک را از سر ناچاری بکشیم، قطعا صحنه‌ای که یک سوسک مرده را نشان می‌دهد، جدا از چندش‌آور بودنش، یک ناگواری دیگر هم در پی دارد که همان احساس نامطلوب طبیعی است که بشر به هنگام بی‌جان شدن یک جاندار حس می‌کند. البته در هنگام دفع خطر ممکن است در یک لحظه آن احساس را به دلیل شیرینی حس رهایی از خطر متوجه نشویم اما هرگز نمی‌توانیم وجودش را منکر شویم!

حال چه می‌شود که در لحظه اصابت تیر به سینه یک کبک زیبا، شکارچی به جای اینکه غمگین شود جست و خیز می‌کند و دیگران برایش دست می‌زنند؟ پاسخ به نظر من این است:

بستر بزم‌گونه شکار کردن از سر تفریح که میراث نامبارک شاهان است، همچون مخدری عمل می‌کند که کارش قبولاندن جو غالب بر انسان است. جوی که با همه ناگواری لحظه دست و پا زدن کبک، موجب می‌شود که خنده‌ای کاذب بر لبان شکارچیان نقش ببندد. گواه کاذب بودنش این است که شکارچیان پس از شکار، گاه و بی‌گاه از دل‌سوزی و رحمی که بر شکارشان داشته‌اند سخن می‌گویند. آنها در لحظه شکار همیشه فریاد شادی سر می‌دهند و لبخند می‌زنند. این دلسوزی و شفقت برای لحظه‌هایی است که دیگر خبری از جو بزم‌های شاهانه نیست. این آدمیت ناب است که در غیاب آن مخدر خود را نشان می‌دهد.

اما پس از خاموشی آن کبک خرامان دیگر چه سود؟ ای کاش تلاش کنیم که شکار حیوانات از سر تفریح متوقف شود. برای این کار باید شکارچیان را نکوهش کنیم و کاری کنیم که تا دست به تیر می‌برند، واژه قتل در ذهنشان تداعی شود. باید مواظب بود که اگر روزی ناخواسته در بزم شکاری حاضر شدیم، برای کسی دست نزنیم و مغلوب جو مخدر شکار نشویم.

پی نوشت:

1- یک ترانه قدیمی لری هست که می‌گه: "تفنگ حیفه که آهو بکشی آهو قشنگه. تفنگ حیفه بکشی کوک کوهی رنگارنگه"

کوک = کبک

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

تفاوت بین دمکراسی و لیبرال دمکراسی چیست؟

اگر بخواهیم به زبانی ساده پاسخ دهیم، به طور کوتاه و خلاصه می‌توان گفت، "تفاوتشان در تضمین حقوق فردی است." لیبرال-دمکراسی تضمین می‌کند که در یک نظام مبتنی بر دمکراسی، حقوق فردی تعریف شده در لیبرالیسم به هیچ عنوان پایمال نگردند.

اما کمی توضیح: دمکراسی یعنی انتخاب سیستم حکومت و نحوه کار سازمان‌ها و افراد مسئول، بر اساس رای مردم. البته این تعریف کاملی نیست. اما مراد این است که بگوییم دمکراسی بیشتر بر انتخابی بودن سیستم حکومتی و نضام سیاسی حاکم بر جامعه از طرف مردم تکیه دارد. اما لیبرال دمکراسی تضمین می‌کند که نظام انتخاب شده توسط رای مردم، دارای خصوصیاتی باشد که حقوق فردی افراد جامعه در آن مورد احترام واقع شوند و پایمال نگردند. این حقوق فردی، حقوقی مانند آزادی بیان و مذهب، حریم خصوصی، امنیت فردی و مواردی از این دست هستند.

برخی معتقدند که لیبرال دمکراسی نه لیبرالیسم را رعایت می‌کند و نه سیستمی دمکرات است. چرا که لیبرالیسم را محدود به تعیین نوع سیستم براساس رای اکثریت می‌کند که لاجرم مرزهای لیبرالیسم را تنگ‌تر از تعاریف اصیلش می‌کند. از طرفی دمکراسی را محدود به رعایت حقوق فردی تعریف شده در لیبرالیسم می‌کند. مثلا اجازه نمی‌دهد مردم یک نظام فاشیستی انتخاب کنند که به هرحال یک محدودیت است.

به نظر می‌رسد لیبرال دمکراسی تعادل مناسبی بین تقابل طبیعی آزادی‌های فردی همه افراد و انتخاب اکثریت ایجاد می‌کند. به هرحال برای پیش‌گیری از به وجود آمدن دیکتاتوری‌ها، تکیه بر آرا مردم و ساختن نظام حکومتی و انتخاب افراد بر آن اساس، تنها گزینه است. از طرفی دیگر، باید راهی پیدا شود که انتخاب اکثریت، یک دیکتاتوری خود ساخته بر علیه اقلیت و یا حتی همه افراد جامعه نشود. لیبرال دمکراسی با تضمین رعایت حقوق افراد، این راه را به جامعه نشان می‌دهد.

تنها نکته‌ای که می‌ماند، نحوه تعریف این آزادی‌های فردی و حقوق حداقلی است که فراتر از رای اکثریت، باید برای همه افراد جامعه فراهم گردد. با توجه به پیشرفت جوامع بشری و استفاده از تجربه‌های اجتماعی پیشین، این تعاریف در حال توسعه هستند و حالتی پویا دارند.

منابع:

http://www.historylearningsite.co.uk/liberal_democracy.htm

http://dictionary.reference.com/browse/democracy

http://www.merriam-webster.com/dictionary/democracy

http://www.merriam-webster.com/dictionary/liberalism

http://www.wisegeek.com/what-is-a-liberal-democracy.htm


۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

وقتی مهدی هاشمی شده است صحنه گردان اپوزیسیون، باید بخندیم یا گریه کنیم؟

وقتی با پیش کشیده شدن ماجرای تقلب یا عدم تقلب مهدی هاشمی رفسنجانی، برخی چهره‌های سبز دلیل اسلام‌گرایی و ناخالصی‌شان با حمایت از هاشمی رو می‌شود. اینجا است که دلیل به حاشیه رفتن و سردرگمی موجود در اعتراضات مشخص می‌شود. اینجا است که باید به حال و روز سیاست در ایران گریست که چنین کسانی بر آن موج سواری می‌کنند.
من فقط به یاد جانباختگان در این اعتراضات افتادم و تنها توانستم همین چند خط را بنویسم. چقدر مضحک و تاسف برانگیز است! مهدی هاشمی شده است صحنه گردان اپوزیسیون. بخندیم یا گریه کنیم؟

۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سه‌شنبه

چرا باید خدا را برای سلامتی شکر بگوییم؟

مگر باید ناقص باشیم؟ درستش همین است که انسان سالم باشد و کامل. این شکرگزاری، به شدت عدالت خدا را به عنوان آفریننده زیر سوال می‌برد. اگر باید به او بگوییم ممنون که ما را سالم آفریدی، آنها که ناقص هستند چه؟ آیا در حقشان ظلم نشده است؟ اگر ظلم نشده است، پس دیگر شکرگزاری ما برای چیست؟!
می‌گویند چون از افراد ناقص به اندازه توانایی‌هایشان در آخرت بازخواست می‌شود، نقصان بودنشان ظلم محسوب نمی‌شود. با این حساب، سلامتی نیز برتری محسوب نمی‌شود! اگر بگوییم سلامتی تنها در این دنیا برتری است، بلافاصله نتیجه می‌شود که نقصان بودن هم تنها در این دنیا ظلم و بی عدالتی است. بنابراین شکرگزاری برای سلامتی، به طور مطلق و کافی عدالت خدا را نقض می‌کند!

تدوین منشوری با حضور همه جناح‌های سیاسی فعال، تنها راه رسیدن به اتحادی کاربردی

نزدیک به دو سال از انتخابات بحث برانگیز ریاست جمهوری سال 88 می‌گذرد. همه ما حوادث رخ داده از آن زمان تا کنون را به یاد داریم. اگر بخواهیم یک قضاوت کلی نسبت به دست‌آورد اعتراضات مردمی بر علیه استبداد در این مدت داشته باشیم، بی‌ انصافی است که تاثیرات و نتایج بسیار مثبت آن اعتراضات را بر روند رو به ‌رشد دمکراسی‌ خواهی و آزادی ‌خواهی بازگو نکنیم. نتایجی چون شکسته شدن تابوی ولایت فقیه نزد مردم در کوچه و بازار و حرکت به سمت کاهش تاثیرپذیری جریانات سیاسی از سکان‌داری مذهب. اما با این وجود، هنوز این نتایج از آن چیزی که آزاد شدن چنین پتانسیل اعتراضی عظیمی می‌توانست ایجاد کند، فاصله‌ای قابل توجه دارند. این فاصله، مشخصا فاصله‌ بین نتایجی است که تا کنون به دست آمده‌اند تا نتایجی همچون عقب نشینی حکومت در گردن نهادن به خواست مردم نسبت به تغییر دولت یا بالاتر از آن تسلیم شدن کل سیستم و برگزاری رفراندم.

با در نظر گرفتن انبوه مردمی که در جریان اعتراضات بعد از انتخابات مذکور در خیابان‌ها حاضر شدند، این نتیجه‌گیری دور از واقعیت نیست که جامعه به صورت بالقوه مهیای تغییراتی اساسی نظیر انحلال دولت و یا بازنگری در قانون اساسی و یا تغییر کل نظام سیاسی حاکم بر کشور بود. گواه این ادعا، شعارهای ساختارشکنانه و شجاعت کم‌نظیر مردم ایران در خیابان‌ها است. با این حال، این پتانسیل عظیم به شکلی نامطلوب از سوی بازیگران اصلی صحنه سیاست (خواسته یا ناخواسته) به بیابان سردرگمی هدایت شد. هیچ طرح و برنامه مفیدی برای هدایت حرکت مردم به سوی اهداف کاربردی (در جهت نیل به دمکراسی)‌ و همسو کردن افراد بی طرف یا همان بخش خاکستری وجود نداشت. این در حالی بود که مدام در این زمینه صحبت به میان می‌آمد و نیازمندی به وجود چنین طرح‌هایی مطرح شده بود.

سردرگمی اصلی‌ترین نقطه ضعف در این حرکت اعتراضی بود. منظور، سردرگمی و چند هدفی بودن جنبش بر اساس تعریف کنش‌گرهای صحنه سیاست و حتی گاها متناقض بودن رفتار آنها در زمینه ارائه تصویر از دورنمای دست‌آورد اعتراضات در صورت موفقیت است. این نقطه ضعف تداعی کننده شعاری هستند که تقریبا همه جناح‌های سیاسی فعال در ظاهر از آن حمایت می‌کردند ولی هرگز اقدامی عملی در زمینه تحقق بخشیدن به آن از سوی هیچ جناحی صورت نگرفت. شعار کثرت‌گرایی و اتحاد که بسیاری به صورت خودمانی‌تر آن را «جنبش به همه تعلق دارد» می‌گفتند، هیچ‌گاه در عمل مورد احترام واقع نشد و به نظر می‌رسد هر کسی این شعار را سر می‌داد تا دیگری را به خیال خود بفریبد و با خود همراه کند.

همین نقطه ضعف،‌ می‌تواند تبدیل به تنها راه برون رفت از انفعال و سردرگمی شود. تنها در صورتی که گامی عملی در راستای توافق پایدار همه جناح‌های سیاسی برداشته شود، می‌توان به دست‌یابی به اهداف اساسی و گم نشدن هزینه‌ها و نیروی اعتراضی در بیابان سردرگمی امیدوار بود. یکی از پیشنهاد‌های موثر در این راستا، تدوین اساس‌نامه یا منشوری با حضور همه جناح‌های فعال سیاسی و تصویب و تایید آن منشور از سوی آنها است. به طور مثال، هموطنان کُرد، می‌توانند یکی از برگ‌های برنده جنبش آزادی‌خواهی ایران باشند. آنها آماده‌اند تا برای دست‌یابی به میهنی که در آن احساس آزادی و آرامش می‌کنند جانفشانی کنند. اما برای انجام این مهم، نیاز به تضمین دارند. این تضمین نه از سر این است که خود را از سایرین جدا بدانند، بلکه از سر این است که بارها صادقانه آمده‌اند و ناجوانمردانه خود را فریب خورده یافته‌اند. حال اگر منشوری چنان تهیه گردد که به تایید رهبران احزاب کُرد برسد و حاوی تضمیناتی چون شرکت داده شدن در جریانات سیاسی به عنوان یک شهروند درجه یک ( در سطح ریاست جمهوری) باشد، بدیهی است که بسیاری از آنها همگام و همراستا خواهند شد. این که چنین منشوری دقیقا باید در بر گیرنده چه خصوصیاتی باشد، ماحصل توافقی است که نماینده‌های جناح‌های سیاسی فعال به آن می‌رسند. اما آیا هرگز تلاشی برای دسترسی به این توافق صورت پذیرفت؟ آیا هرگز نشستی در این زمینه شکل گرفت؟

این معضلی است که نتیجه روحیه تمامیت‌خواه ما است. روحیه‌ای که در اثر سال‌ها مجاورت با نظام‌های دیکتاتور و تمامیت‌خواه ایجاد شده است. این همان «منم، منم» کردن ما ایرانیان ست که این بار در حوزه اجتماعی و از سوی جناح‌های سیاسی نمایان شده است. این همان ناتوانی ما در انجام کارهای گروهی است. یکی از نمودهای عملی این عادت، جمله ای است که این روزها بسیار می‌شنویم که هرکس به دیگری می‌گوید "جایی برای شماها نیست". بهتر نیست به جای پاشیدن این بذر کینه، بذر یک‌صدایی بپاشیم و بگوییم برای همه، «جا» هست؟ تنها راه برون رفت از وضعیت فعلی، همتی است که هرکدام از ما باید ابتدا از خود نشان دهیم. اراده ای است که باید ابتدا در خود تقویت کنیم و با انگیزه دست‌یابی به آزادی و علم به این که این تنها راه ممکن است، از هر مکتب و حزب و جناحی که هستیم، آن همت و اراده را در راه دست‌یابی به اتحادی عملی به کار بگیریم.

دست‌یابی به آن اتحاد ناممکن است مگر اینکه منشوری تدوین شود که ماحصل توافق جناح‌های سیاسی فعال و تاثیرگذار در کشور باشد. آن وقت است که آن اساس‌نامه قابلیت طرح در میان مردم را دارد و پس از دریافت بازخورهای لازم و اصلاح، مرحله به مرحله حرکت‌ها را در مسیر درست هدایت خواهد کرد.

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

تلنگری به دمکراسی تحت فشار از هرتا مولر برگرفته از کتاب سرزمین آلوهای نارس(گوجه‌های سبز)

دو روز پس از آنکه «لولا» خودش را حلق‌آویز کرد،‌ در اجلاس ساعت چهار بعد از ظهر در سالن بزرگ، لولا را از حزب و دانشگاه اخراج کردند. یک نفر در پشت میز خطابه گفت: "او همه ما را فریب داد. او لیاقت این را ندارد که در کشور ما دانشجو شمرده شود یا عضو حزب ما باشد." همه کف زدند. یکی از دخترکان خوابگاه گفت: " بغض گلوی همه را گرفته بود اما چون حق نداشتند گریه کنند، دست مفصلی زدند، هیچ‌کس جرات نکرد به عنوان اولین نفر، دیگر دست نزند." برای اخراج لولا از حزب و دانشگاه رای‌گیری شد. مربی ژیمناستیک اولین کسی بود که دستش را بلند کرد.
سایرین به تبعیت از او دستشان را بلند کردند. به هنگام بالا رفتن دستهایشان، به دست‌های هوا رفته دیگران می‌نگریستند. اگر دست کسی به اندازه کافی بلند نبود، دستش را بیشتر بالا می‌برد. مربی گفت: "نیازی به شمردن نیست. فکر می‌کنم همه موافق هستیم." روز بعد که در شهر بودم، به خود گفتم" "تمام این مردمی که در حال تردد هستند، حاضرند در سالن بزرگ با علامت مربی از روی خرک بپرند، انگشت‌هایشان را سیخ کنند و آرنجشان را بکشند و چشم‌هایشان را به این سوی و آن سوی بچرخانند."
لولا در آخرین جملات کتاب خاطراتش نوشته بود: "مربی ژیمناستیک مرا به محل تمرین برد. در را از پشت بست. فقط کیسه‌های چرمی بوکس تماشاگر ما بودند. برای او یک‌بار کافی بود، اما من پنهانی تا خانه دنبالش رفتم. سفید نگاه داشتن پیراهن‌های او غیرممکن است. او درباره من به مدیره دپارتمان گزارش داد. من هیچ‌گاه از خشکسالی فرار نخواهم کرد. خداوند مرا به خاطر کاری که کردم نخواهد بخشید. اما بچه‌ای نخواهم داشت که شبان گوسفندان پاقرمزی باشد.
پانویس: با توجه به این که ترتیب پاراگراف‌ها در کتاب بر اساس زمان رعایت نشده است وهمچنین شرح مفصل جزئیات در اصل کتاب، فهم قسمتی مجزا از آن قدری دشوار است. بر این اساس ترتیب پاراگراف‌ها و جملات دقیقا با کتاب منطبق نیست اما خود آنها عینا آورده شده‌اند.